...............
براي آنان که مفهوم پرواز را نمي فهمند، هر چه بيشتر اوج بگيري کوچکتر مي شوي.

۱۳۸۸ شهریور ۶, جمعه

راهب و دخترک


دو راهب كه مراحلي از سير و سلوك را گذرانده بودند و از دياري به ديار ديگر سفر ميكردند سر راه خود دختري را ديدند كه در كنار رودخانه ايستاده بود و ترديد داشت كه از آن بگذرد.

وقتي راهبان نزديك رودخانه رسيدند دخترك از آنها تقاضاي كمك كرد. يكي از راهبان بلادرنگ دختر را برداشت و از رودخانه گذراند.

راهبان به راه خود ادامه دادند و مسافتي طولاني را پيمودند تا به مقصد رسيدند.

در همين هنگام راهب دوم كه ساعت ها سكوت كرده بود خطاب به همراه خود گفت: " دوست عزيز، ما راهبان نبايد به زنان نزديك شويم. تماس با آنها برخلاف عقايد و مقررات مكتب ماست. در صورتيكه تو دخترك را بغل كردي و از رودخانه عبور دادي.

راهب اولي با خونسردي و با حالتي بي تفاوت پاسخ داد: "من دخترك را همان جا رها كردم ولي تو هنوز به آن چسبيده اي و آن را رها نميكني."

۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه

خدای هندو گانش


همزمان با شروغ ماه رمضان در اینجا هم فستیوال خدای هندو ها یعنی گانش شروع شد ، به مدت یک هفته هندو مذهب ها گانش که یکی از مشهورترین خداهاشون هست رو پرستش میکنن و بعد از یک هفته همه مجسمه هایی رو که توی این هفته پرستش کردن رو توی آب رها میکنن یا توی رودخونه یا دریا و یا دریاچه ها ، هر روز صبح و شب برنامه دارن ، این پنج شنبه هم مراسم غسل گانش هست ، و یک شنبه هم مراسم فرستاندنش به دریا...
یه چیز جالب اینکه توی یکی از دستای این خدا یه شیرینی میزارن ، که در آخر پرستش به کسی که بیشترین پول رو بده میفروشنش و این پول رو برای ساخت خدای گانش در معبد نگهداری میکنن
پ.ن : درسته این خدا یک بت بیشتر نیست ، اما تمام نقل قول هایی که از این خدا میکنن همگی حاکی از رفتار خوب ، کارهای خوب ، دروغ نگفتن ، دزدی نکردن و آزار و اذیت نرساندن به دیگران حتی حیوانات هست

۱۳۸۸ مرداد ۳۱, شنبه

خونه ی جدیدم



اولین روزی که به جمع دوستان هندی پیوستم به افتخار ورودم یه پارتی گرفتن و تا صبح گفتیم و خندیدیم ، از هرچیز که بگید حرف زدیم ، اونا از خبرهای عجیب و غریبی که از ایران شنیده بودن میگفتن و منم از عجایب هند ، اونا هم تعجب کرده بودن که من اینا رو از کجا میدونم ، پسرهای خوبی هستند ، خلاصه کنم هر روز یه برنامه برای تفریح دارن ، دیروز هم جمعه شب یه جایی رفتیم که عکسشو میبینید ، اینقدر صدا بلند بود که هنوز گوشام صوت میکشن.
این خانمه که میبینید خدمت کارمون هست ، درحال درست کردن نان ، که بهش میگن چپاتی ، خیلی خوشمزست ، مخصوصا داغ داغ.
امشب هم به مناسبت باز حضور من خونه ی اون کسی هستیم که قبلا جای من بوده و چون مزدوج شده از این خونه رفته.
پ.ن : ماه رمضان اومده ، مبارک ، اینجا که هوا خنکه مشکلی برای روزه گرفتن نیست ، ایران الان هوا آتشه ، خیلی سخته ، اما هرچی بیشتر سختی بکشید صوابتون بیشتره ، جای منم زولبیا بامیه و ترحلوا بخورید

۱۳۸۸ مرداد ۲۷, سه‌شنبه

یه هندو یه مسیحی و من مسلمان



از فردا قراره که نقل مکان کنم به یه آپارتمان جدیدی که همونطور که گفته بودم توی یه مجتمع بزرگ هست ، با این تفاوت که دوتا هم خونه خواهم داشت که یکی هندوست و گیاه خواره و دومی مسیحی که گوش خوک می خوره و من هم مسلمان که قروقاطی خور :دی

یکی از محاسن اونجا اینکه مبله هست و تمام امکانات اعم از تلویزیون ، اینترنت ، مبل و میز نهار خوری ، وسایل بدنسازی و غیره. یه حسن دیگه ای که خیلی مهم هست اینه که نه احتیاجی هست لباسامو بشورم ، نه خونه رو تمیز کنم ، نه ظرف بشورم ، و نه حتی غذا بپزم ، هم آشپز داریم هم تمیزکار :دی

فکر میکنم تجربه ی جالبی باشه ، از اونجا حتما مسائل رو خواهم نوشت

۱۳۸۸ مرداد ۲۰, سه‌شنبه

معاف خواهم شد



به اطلاع عموم دوستان میرسونم که قانون معافیت کاپیتان بدون هواپیما هم تصویب شد
الان داداشم زنگ زد و خبر خ,شحالی رو بهم داد
یعنی کسایی که دوتا برادرشون خدمت سربازی رفتن برادر سوم معاف میشه
هرکس شیرینی میخواد بیاد هندوستان در خدمتش هستم

۱۳۸۸ مرداد ۱۶, جمعه

یا امام زمان ، تولدت مبارک


به مناسبت جشن نیمه ی شعبان اومدم خونه ی یکی از دوستان و با همدیگه شله زرد پختیم و زحمت تزئیناتش هم با بنده بود ، بدون شابلون بهتر از این نمیشد نوشت، خلاصه جاتونو خالی کردم و ایشالله همگی شاد و سلامت باشید.
پ.ن: اینجا همه ی همسایه ها مذهب هندو دارند و براشون شله زرد نبردیم، در عوض به مدت یک ماه هر روز صبحانه نهار شام شله زرد در خدمت خودم هستم.

۱۳۸۸ مرداد ۱۵, پنجشنبه

باید رفت

۱۳۸۸ مرداد ۱۱, یکشنبه

داستان زنجیر عشق


يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت ازسرکار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود. اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود. اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا" لطف شماست. وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد: "چقدر بايد بپردازم؟" و او به زن چنين گفت: شما هيچ بدهي به من نداريد.. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام و روزي يک نفر هم به من کمک کرد،¸همونطور که من به شما کمک کردم." اگر تو واقعا" مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه! چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود.. او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸و احتمالا" هيچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار رو بياره، زن از در بيرون رفته بود، درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود. وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود . در يادداشت چنين نوشته بود: شما هيچ بدهي به من ندارید.

من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا" مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي، بايد اين کار رو بکنی . نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!

همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر مي کرد به شوهرش گفت:
اسميت همه چيز داره درست ميشه..."