...............
براي آنان که مفهوم پرواز را نمي فهمند، هر چه بيشتر اوج بگيري کوچکتر مي شوي.

۱۳۸۹ بهمن ۴, دوشنبه

درس و دانشگاه


و باز هم امتحان ، این بار امتحانای پایانی ترم سوم ، فعلا در حال آمادگی قبل از امتحانا هستم ، یادم به دوران کارشناسیم که میفته میبینم که خیلی تغییر کردم ، اون زمان ده روز مونده به امتحانا استرس عجیبی میگرفتم اما الان حتی روز امتحان هم استرسی ندارم ، خوب دیگه اینقدر امتحان دادم که دیگه حرفه ای شدم :دی
امسال هوای هندوستان به نسبت سالای گذشته خیلی سرد تر شد ، البته سرما برای فقط یک ماه بود و یه چند روزی هست که تغییر آب و هوا رو راحت میشه حس کرد ، روز به روز داره گرم تر میشه ، اینقدر گرم میشه که دیگه کولر هم به سختی جواب میده ، در کل نه سرما خوبه نه گرما ، فقط هوای معتدل ایرانی!
یکی از بهترین دانشگاه های بیزینس دنیا توی حیدرآباد هست که به نام آی اس بی ، نود درصد دانشجوهاش از اروپا و امریکا و نخبه های اقتصاد و مدیریت هستند ، برای ورود به این دانشگاه باید از هفت خان رستم گذشت ، اما انصافا میشه از هر لحاظی بهش دانشگاه درجه یک گفت ، ماه گذشته از طرف دانشگاهمون یه گروه هشت نفره انتخاب شدن که توی یه سمینار یه روزه شرکت کنن ، من هم به عنوان پنلیست ( عضو هیئت مشاوره و مباحثه ) معرفی شدم ، روز بسیار خاطره انگیزی بود با کلی استرس ، اما تجربه بسیار خوبی بود ، این دانشگاه هر امکاناتی که فکرشو بکنید داره ، از بهترین فست فود ها و رستوران های روز دنیا که به صورت رایگان غذا در اختیار دانشجو ها قرار میدن تا فروشگاه های لباس و ...
یکی از مقالات من توی بخش بین المللی این دانشگاه قبول شده و باید هفته ی آینده توی سمینار سه روزه ی این دانشگاه شرکت کنم و مقاله ام رو ارائه بدم ، از اینکه میتونم باز یه این دانشگاه برم خیلی خوشحالم چون حتی ورود به این دنشگاه هم خیلی سخته و باید حتما از طرف کادر این دانشگاه دعوتنامه داشته باشید، جو این دانشگاه جوریه که حتی به عنوان مهمان هم برای دیدن این دانشگاه میری حس درس خوندن بهت دست میده، اینجاست که من همیشه گفتم اکثر انسانهای بزرگ و موفق از دانشگاه ها ی تراز اول دنیا فارغ التحصیل شدن

۱۳۸۹ آذر ۲۳, سه‌شنبه

روزهایی که میگذرد


خیلی وقته که اینجا چیزی ننوشتم ، حسابی گرد وخاک گرفته وبلاگم ، اما توی این مدت که گذشت بیشتر درگیر دانشگاه و درسام بودم و البته هنوز هم هستم ، ترم سوم ارشد هم داره یواش یواش تموم میشه و فقط یه ترم دیگه تا اتمام ارشدم مونده ، اینجا به دلیل آرامشی که دارم زمان مثل یه رود به آرومی و بدون سروصدا میگذره و بیشتر سعی میکنم تا میتونم و فرصتش هست یاد بگیرم ، تا به حال اینقدر اشتیاق به یادگرفتن نداشتم ، شاید دلیلش اینه که فهمیدم این یادگرفتنهاست که آینده شغلی آدم رو میسازه ، اگه میشد که برگردم عقب نمیگذاشتم که هر درسی رو که پاس میکردم همینجوری ازش رد بشم ، تا میتونستم یاد میگرفتم.


۱۳۸۹ آبان ۱۰, دوشنبه

ماست بوفالو

برای اولین بار هست که دارم ماست درس میکنم ، فعلا که از مرحله ی گرم کردن شیر سرافراز بیرون اومدم ، توی هندوستان به دلیل اینکه گاو مقدس هست شیر هایی که توی بازاره از بوفالو گرفته میشه ، که هم خیلی خوشمزست و  خیلی هم خواص داره ، توی هر لیتر شیر پر چرب هم میشه یه استکان خامه گرفت ، به همین دلیل اگه از این شیر ماست درست کنیم خیلی خوشمزه میشه ، قیمت هر لیتر ماست حدودا 1500 تومن هست و هر لیتر شیر هم 750 تومن ، یعنی میشه با نصف قیمت ماست درست کرد…

حالا تا ببینم میتونم به نتیجه برسونم یا نه !

buffalo-2903

۱۳۸۹ مهر ۲۰, سه‌شنبه

سورپرایز

چند روز پیش تولدم بود ، چون خیلی با روز تولد حال نمیکنم صداشو در نیاوردم ، امسال هم قصد دور هم جمع شدن ، با دوستان رو نداشتم (اگه پارسال خاطرتون باشه از طرف یکی از دوستام سورپرایز شدم) اما امسال یادم بود و دوستان هم یادشون بود و اکثرا توی فیس بوک تبریک گفته بودن ، پس دیگه جای سورپرایز شدنی باقی نمونده بود ، خلاصه روز تولد رسید و از اونجایی که تولد من با تولد ماهاتما گاندی توی یه روزه ، اینجا تعطیل رسیمه و منم چون کالج نداشتم دیرتر از خواب بیدار شدم ، ساعت ده بود با چشمای خواب آلود اومدم توی حال که دیدم یه دسته گل خوشکل روی میزه ، اول گفتم حتما بروبچ همخونه ام رفته بودن عروسی ، پارتی ، جشنی چیزی و این دسته گل رو آوردن ، اما بعد گفتم خدایا هندیا و گل طبیعی ، محاله ، رفتم از نزدیک نگاه کردم دیدم یه کارت تولدت مبارک هم روشه ، تازه فهمیدم که ماله منه ، حالا مونده بود ببینم که کی اینقدر خاطر من رو میخواد که یه دسته گل بزرگ و خوشکل رو فرستاده ، همین که داشتم کنکاش میکردم ، ساراو از اتاقش اومد بیرون ، گفت این دسته گل رو صبح پست برای تو آورد دیدم خوابی من گرفتم ، گفتم کی داده ، گفت نمیدونم اما هرکی بوده یه کیک تولد هم فرستاده که گذاشتم توی یخچال. رفتم سر یخچال تا ببینم نام و نشونی از این دل داده وجود داره یا نه، که دیدم این گل و کیک از ابوظبی اومده ، شاخم داشت در میومد ، که هم خونم اومد توی آشپزخونه و یه کارت تبریک تولد بهم داد گفت راستی اینم باهاش بود ، منم گرفتم دیدم از طرف یکی از دوستای اندونزیاییم هست که توی ابوظبی بیزینس داره ، خلاصه تولد امسال هم برام سورپرایزی شد به یاد ماندنی و بخاطر لطف این دوستم شب چند تا از دوستای نزدیک و همخونه هام رو دعوت کردم به صرف شام توی رستوران مجتمع ، جای همگی خالی خیلی خوش گذشت

پ.ن : جریان این دوست اندونزیاییم رو توی پست بعدی میگم که کیه و جریان چیه

۱۳۸۹ مهر ۵, دوشنبه

مهران جان شرمنده


آقای مدیری عزیز

اینجا نسخه ی اصلی ه سریالتون وجود نداره ، اشکال نداره دانلود کنیم ؟ ولی اگه شماره حساب باشه مطمئنا مبلغشو به حساب میریزیم

امضاء دانشجویان اون ور آب