...............
براي آنان که مفهوم پرواز را نمي فهمند، هر چه بيشتر اوج بگيري کوچکتر مي شوي.

‏نمایش پست‌ها با برچسب شر و ور. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شر و ور. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ خرداد ۲۳, شنبه

انتخاب ؟!! یعنی چی ؟!!




دیروز جمعه رفتم کنسولگری ایران و رای دادم ، خیلی شلوغ نبود اما اکثر ایرانی ها جمع شده بودن، حتی اینجا هم تبلیغات میرحسین روی در و دیوارا زده بودند ، امروز توی خیابون از یه هندی داشتم آدرس می پرسیدم ، گفت میدونی کی پرزیدنتتون شد ؟ گفتم نه ، گفت احمدی ...
پ.ن : مبلغ 300 روپیه ، برابر با 6000 تومان کرایه تاکسی دادم تا به کنسولگری برسم و رای بدم ، حالا توی این شهر غربت ، خدا خوشش میاد هم جیبمون بسوزه ... ؟

۱۳۸۸ فروردین ۲۱, جمعه

پسر بازی یا ...

شنبه صبح ساعت 6.30 به تهران پرواز دارم ، که حدود دو هفته اونجا خواهم بود که دیگه تمام کارای عقب مونده برای گذاشتن وثیه سربازی و گرفتن پاسپورت و ویزا رو انجام بدم ، اگه کارام درست بشه توی پستهای بعدی میگم کجا میخوام برم ، همه چیز به این دو هفته بستگی داره که آیا وزارت علوم پذیرش فوق لیساسم و قبول کنه و نامه برای خروج از کشور بهم بده یا نه ؟

امروز خیلی بهترم و علائم سرما خوردگی تقریبا از بین رفته اما صبح که رفتم آمپول سومم رو بزنم ، بجای اون خانمی که دیروز بهم دوتا آمپول زد یه آقا بود ، گفت برو بخواب مثل مرد تا بیام ، گفتم دیروزم مثل مرد رفتم و خوابیدم ، همین که دمرو روی تخت منتظر بودم هنوز وارد نشده بود آمپولو به سبک گاوی فرو کرد، نمیدونید چه دردی گرفت ، گفتم آخخخخخخخخخ.



فردا و پس فردا هم دوتای دیگه مونده ، خواستم از زیرش در برم ، اما گفتند که باید دوره ی پنسیلین کامل بشه که دیگه سرماخوردگی سراغت نیاد ، من هم مرد ، دوتای دیگه رو هم میزنم.



اما امروز بعدازظهر رفتم مرکز تجاری و یه سری لباس خریدم ، توی راه برگشت از اونجایی که از ترافیک متنفر هستم انداختم توی یه خیابون خلوت ، دیدم یه 405 همینجور پشت سرم چراغ میزنه و فلشراش روشنه و با سرعت داره میاد سمتم ، سرعتم رو کم کردم و کنار گرفتم تا بیاد رد شه ، همین که کنارم رسید سرعتشو کم کرد ، 5 تا دختر ژیگول بودن که با صدای بلند موسیقی داشتن حرکات موزون انجام می دادن ، خلاصه رفت جلوی منو زد ترمز ، پیش خودم گفتم اینا مس ت کردن ، دستمو دادم کنار و از کنارشون رد شدم ، تا اینکه دوباره سرو کلشون پیدا شد ، دوباره ازم سبقت گرفتن و تا رسیدن جلوی من زدن ترمز ، این دفعه وایسادم ببینم اینا چشونه ، تا وایسادم یکی از دخترا پیاده شد و اومد سمتم ، گفتمش چیه چرا اینجوری میکنید ؟ گفت نترس میای بریم یکم بگردیم ، گفتم نه ! کار دارم ، تا اومدم به خودم بجنبم سوار شد ، گفتمش خانم محترم من دیرم شده باید برم ، گفت باشه ، دست کرد کنسول ماشین و موبایلم رو برداشت یه شماره گرفت ، گفتم به کی زنگ میزنی ، گفت به خودم ، میخوام شمارتو داشته باشم ، همون لحظه موبایلش زنگ خورد ، گفت ما اینجا مسافریم ، بهت زنگ میزنم بریم بیرون ، شب بخیر و پیاده شد



۱۳۸۸ فروردین ۱۲, چهارشنبه

بیکاری بد دردیه


از سر بیکاری پناه به سریال لاست آوردم ، دیگه شب و روز جاشونو با هم عوض کردن

۱۳۸۷ اسفند ۱۶, جمعه

یه مشت بلاگر خاله زنک

چقدر از این وبلاگ نویسای خاله زنک بدم میاد ! دخترش به یک نوع و پسرش هم به یک نوع .
.
در مورد دختر ها ی بلاگر :
تازه با یه وبلاگ که نویسنده اش دختره آشنا شده ، البته آشنا که چه عرض کنم ، برای بار دومه که نوشته هاشو میخونه ، زود شروع میکنه به کامنت نوشتن ، که : وای صغرا جونم ، خوبی گلم، الهی فدات بشم ، چقدر دلم واست تنگ شده ، خیلی دوست دارم و ... اینقدر قربون صدقش میره که حتی توی روابط زناشویی هم اینطور نیست ، ماشالله کم هم که نیست کافیه یه سر به کامنت دونیه یه دختر وبلاگ نویس بزنید.
.
در مورد پسرهای بلاگر :
طرف همینطور روی لینک های دوستان یه وبلاگ که نمیشناسه کلیک میکنه، همه که باز شدن ، بدون اینکه یه کلمه بخونه یه متن کلیشه ای مینویسه که ، چقدر نوشته های زیبایی داری ، عجب قلم شیوایی داری ، خیلی از وبلاگت خوشم اومد ، یه سر هم به من بزن ، منتظرتم ... ازش کپی میگیره و توی همه ی کامنتها پیست میکنه .
.
مدتها بود که به اینجور موارد بر میخوردم و حرصم میگرفت ، اما چی شد که اینها رو اینجا نوشتم ، دیشب داشتم برای یکی از دوستان کامنت میزاشتم که چشمم افتاد به یکی از این کامنتها ، گفتم بزار یه سر به این وبلاگ بزنم ببینم چی مینویسه ، دیدم طرف چه چند تا شعر در پیت با یه سری عکس گل و شمع گذاشته ، بعد میگه یه سری هم به من بزنید...
.
پ.ن : به کسی بر نخوره ، همه که اینجوری نیستن .
پ.ن : دیگه اگه از نوشته های یه بلاگر خوشت بیاد نمیدنی چی واسش بنویسی .

۱۳۸۷ اسفند ۱, پنجشنبه

ای خدا از دست روزگار


1- اینترنت پر سرعت کاپیتان هم بالاخره بعد از تلاشها و پیگیری های مجددانه وصل شد

2- هر چی نقص و کمبود و ایراد که میتونه یه پرونده داشته باشه روی پرونده ی دانشجویی بنده هستش، حسابی حالی از من گرفته بیا و ببین

3- اون اوایل که آقای احمدی نژاد ریس جمهور شده بود ، گفت که باید شهریه دانشگاه آزاد کم بشه، این کار رو هم کرد ، اما مثل اینکه فقط یه ترم دولت تونست این کارو بکنه ، اما از ترم های بعد مبلغی رو که باید تامین میشده (نمیدونم چطور و چگونه) نشده ، حالا که تموم شدم امور مالی میگه اون کسری ها رو که دویست هزار تومنه باید خودت پرداخت کنی ، ممنونم آقای احمدی نژاد ، کاش حداقل این کارو نکرده بودی که در طی هر ترم پرداخت میکردیم ، نه حالا به یکباره

۱۳۸۷ بهمن ۲۳, چهارشنبه

قرنطینه

عمر لپ تاب من به سر اومده ، اما باید تا چند ماه آینده به زور قرص و آمپول زنده نگهش دارم.

امروز برای فرار از بیکاری نشستم پای فیلم قرنطینه ، اولش بنظر جالب اومد ، انصافن از لحاظ کارگردانی و بازیه هنرپیشه هاش جالب بود ، کلیت فیلمم پیام خوبی داشت ، اما ضدحال بود ، بگی نگی یکم حالم گرفته شد ، یه سوال ؟ اگه یه خانم موهاشو بتراشه میتونه حجابشو برداره ؟ مثل این فیلم ؟ آخه یه چند فیلم اینحوری دیدم...
از اینها بگذریم ، زمستون هنوز شروع نشده داره تموم میشه ، هیچ خبری از سرمای هرساله و بارون و برف نبود ، وقتی یاد تابسون گرم میفتم حالم گرفته میشه ، خدا میدونه امسال چه به سرمون خواهد اومد ، اما من که این تابستون نیستم !!! کجا ؟ هنوز زوده بگم ، اما تا حتمی شد خبر میدم ، فعلن پنجاه درصد راه رو رفتم ، پذیرشم گرفتم ، باید کارای فارغ التحصیلی این دانشگاه خراب شده رو بکنم تا برم تهران دنبال کارا.

امروز اتفاقی یه کتاب دیدم به نام لطفن گوسفند نباشید ! خیلی خوشم اومد ، اینم رفت توی لیست کتابایی که قراره روزی خریداری بشه و روزی هم خوانده

۱۳۸۷ دی ۱۸, چهارشنبه

شلغم


اومدم بگم هوا خیلی سرد شده ، منم چند تا شلغم از خونه مامان کش رفتم، بار گذاشتم، منتظرم آماده بشه با نمک و فلفل سیاه بزنم توی رگ، نمیدونید چه بویی پیچیده ! آدم به زندگی امیدوار میشه.


پ.ن : یکی نیست بگه آخه کاپیتان آپ میکنی که بگی شلغم میخوای بخوری !!!
بی ربط نوشت : 12روز دیگه تمام ، اما چه تمامی ؟ معلوم نیست چه گندی بالا بیاد.

بازم عصر جمعه ی دلگیر


صدای قول قول ِ قهوه جوشم رو دوس دارم ، توی این هوای سرد با شبای دراز، توی این سکوت ِ زمستان ، توی این خستگی روزگار ، توی این رنگ پریدگی ِ مردم ، توی این شهر خاکستری، راستی یادتونه گفتم ماه واره ام رو سمت عربا گذاشتم چون برنامه هاش مفیده ؟ حالا به سمت اروپاییها تغییر جهتش دادم ، دیگه داشتم از دستشون خسته میشدم، انگار نه انگار که یه عده از هم زبوناشون دارن نابود میشن ، اگه بگی یکم به روی مبارکشون بیارن ، بازم مرام و معرفت ِ این اروپایی های موزی که باز یه تکونی به خودشون دادن.

۱۳۸۷ مهر ۳۰, سه‌شنبه

سي مهرماه

خيلي وقته كه آپ نكردم ، اين دفعه دليل تاخيرم مشكل ِ باز نشدن ِ صفحه ي بلاگر بود، الان توي كافي نت كنار دانشكده هستم ، بين ِ دو تا از كلاسام سه ساعت بيكارم ، توي اين مدت گذشته بيشتر وقتم رو به خوندن ِ زبان گذروندم ، اما الحق و الانصاف اين ترم خيلي درسام سخته ، كه بايد حتماً هم تمومش كنم ، هر جمعه ها هم ميرم مرودشت واسه سه واحد ، از اونجا راضي هستم ، استادش خوبه ، اما اساتيد درساي ديگم يه جورين ، نميدونم چرا اما متفاوتند ! خداكنه موقع نمره دادن متفاوت ظاهر نشن ، يكيشون كه چپ و راست كوييز ميگيره ، قراره هفته ي ديگه هم امتحان ِ تستي بگيره كه واسه كنكور ارشد آماده بشيم !!! نكته اينحاست كه اگه يكي نخواد كارشناسي ارشد امتحان بده بايد چيكار كنه !!! به قول گفتني بايد كي و ببينه ؟‌ خلاصه هرجوري كه باشه بايد اين ترم با موفقيت تمومش كنم !
يه جلسه ديگه به اتمام ِ زبانم باقي نمونده ، ديگه مابقي رو خودم ميخونم ، واقعاً از "شري" خيلي استفاده كردم ، توي جلساتي رو كه باهاش بودم واقعاً احساس ميكردم توي آمريكام.
سربازي هم كه دوماه كم شد !!! ولي باز من سربازي برو نيستم ! وثيقه سربازي هم ميگن شده بيست ميليون ! دوستم كه جديداً رفته مالزي و باهاش در تماس هستم هر دفعه با شور و شوقي ميگه پاشو بيا ، اون الان داره اونجا زبانشو توي بريتيش كنسل تقويت ميكنه كه دوباره امتحان ِ ايلتس بده ... يه چيزاي جالبي براي رفتن بهم گفته كه از تعجب شاخ درآوردم ...

۱۳۸۷ شهریور ۱۶, شنبه

16 شهریور

If you can do something today
.
Don`t leave it until tomorrow
.
.Because tomorrow might never COME
.
.
.

۱۳۸۷ مرداد ۱۲, شنبه

سفر و فال ِ قهوه و عروسی

توی این سه روز تعطیل که البته به خاطر مبعث در روز چهارشنبه بود به اتفاق خانواده رفتیم یاسوج و سی سخت جاتون خالی خیلی خوش گذشت ، مخصوصاً به خاطر میزبانمون که واقعاً باعث شدن این سفر به یادموندنی بشه چهارتا خواهر ِ مهربون و مادری فهمیده و دو تا برادر ِ آقا که دلیل ِ سه روز شادی توی این دوره زمونه که شاد بودن حرومه بودن، شب آخر هم لطف کردن و خواهرا فال ِ قهوه گرفتن ، من که برای اولین برای بود فال قهوه میگرفتم ، راستش خیلی دلم میخواست یه روز یه موقعیت پیش بیاد تا یکی فال ِ قهوه واسم بگیره ، شاید باورتون نشه اما تپش قلب گرفته بودم ، آخه میتونه خبرای خوب داشته باشه و گاهی اوقات هم خبرای بد ، اما مثل اینکه روی شانسم و همش خوب بود ، پر از احساس و دوست داشتن و موفقیت و تغییر و تحول. یه روز رو هم رفتیم سی سخت و قله دنا ، خود قله که نه اما تا اواسط دامنه پیش رفتیم البته با ماشینا !!! واقعاً یکی از مکانهای دیدنی و جذاب بود که تا حالا تو عمرم دیده بودم ، جمعه هم اونجا رو به قصد شیراز ترک کردیم ، که شب به عروسی برسیم ، گفتم عروسی ، هفته گذشته و این هفته جمعه شب عروسی بودیم ، با این تفاوت که عروسی هفته گذشته خیلی خوش گذشت اما این یکی رو کاش نرفته بودم ، دارم به این نتیجه میرسم که بعضی جاها رو نباید رفت ، آدم که با خودش رو دربایسی نداره ، اگه میبینی یه جایی بهت خوش نمیگذره و با جوش حال نمیکنی ، نرو

۱۳۸۷ مرداد ۲, چهارشنبه

open water

معمولاً شبا دیر خواfم میبره ، اما بخاطر اینکه باید صبح زود از خواب پاشم و برم سر کار به هر کلکی که شده میخوابم ، مثلاً تلوزیون رو روشنم میکنم که چشمام خسته شن ، از موقعی که این ام بی سی پرشیا هم راه افتاده هر شب یه فیلمشو نگاه میکنم ، دیشب فیلم open water گذاشته بود ، اولش به نظر جالب میومد ، راجبه تعطیلات و مسافرت یه دختر و پسر بود ، یه روزشونو به غواصی میگذرونن که گروه غواصی اونا رو وسط اقیانوس جا میزارن ، حدود یک ساعت از فیلم رو این دوتا فقط روی آب نشون میداد ، به امید اینکه اینها نجات پیدا میکنن تا دو بیدار موندم اما آخرش هر دوتاشون توسط کوسه خورده شدن !!! اعصابم خورد شده بود که چرا دو ساعت نشستم پای این فیلم مزخرف

۱۳۸۷ تیر ۲۵, سه‌شنبه

دل مشغولی های من

چقدر خوب میشه بتونم از سربازی معاف بشم ... این یکی از آرزوهامه ، نه بخاطر در رفتن از زیرش و تنبل بودن ، فقط به خاطر دو سالی که هیچ کاری نمیتونی بکنی ، عقیده دارم هر سال که از عمر آدم میگذره هدف ها و دیدش به زندگی عوض میشه ، همونطور که دید من نسبت به چند سال گذشته متفاوت شده ، آخه هرچی سن بالاتر میره منطقی تر فکر میکنی و از احساساتت کاسته میشه، به هر حال میزارم دست سرنوشت ، هرچی میخواد بشه ، بشه ...
پ.ن : من عاشق تغییراتم ، پشت موهامو بافتم ، شاید خیلی ها نپسندن ولی خودم که خیلی خوشم اومد
پ.ن 2 : یه نمایشگاه به نفع ایتام زدن الان دارم میرم، فعلاً

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۲, پنجشنبه

امتحان ، ماه واره ، گرما

پریروز امتحان بییپ با خانم دکتربییپ داشتم ، اگه یادتون باشه من خیلی با قضیه ی استاد زن موافق نبودم و البته هم نیستم ، اما ایشون واقعن یه نمونه بارز از شخصیت علم سواد و انسانیته ، درسته صدم نمره هم کمکی نمیکنه اما درسشوخوب میده امتحانشم از مطالبیه که گفته، خلاصه کولاک نوشتم و جزء معدود امتحاناتی بود که تقلب نکردم ، امروزم که نصف بیشترشو خواب بودم ، در کل این روزا کارم شده خواب و دانشگاه و باشگاه ، راستی یه ماه واره هم نصب کردم اما واسه اینکه از جنبه علمی به این قضیه نگاه میکنم فعلاً سمت عربسته که انصافن عجب برنامه های مفیدی داره مخصوصن واسه کسایی که میخوان لیسنینگ زبانشون قوی شه ، بگذریم الان دلیلی که باعث شد آپ کنم گرم شدن ِ هواست ، آخه حدود یک ساعت میشد که توی رختخواب بودم اما امان از گرما ، مگه میزاره بخوابی ، باز داره تابستون میاد ، حالا زمستونو میشه یه چیزی پوشید اما تابستون ل.خت هم بشی باز تاثیری نداره ، همین دیگه ، ببخشید هم که اینقدر پراکنده نوشتم.
پ.ن: کسایی که انور آب هستند خیلی از گرونی میوه مینالند ، میگن ما مجبوریم مثلن یه دونه سیب بخریم یا یه قاچ هندونه و از این حرفا ، بابا میگفت رفتم سیب خریدم دونه ای 600 تومن !!! از همین سیبای وارداتی ، بزنم به تخته اینجا هم داره واسه خودش اونور آب میشه ها !!!

۱۳۸۷ اردیبهشت ۷, شنبه

آلزایمر موقتی

بعدازظهری دلم هوای آرشیو وبلاگم کرد ، یه مقدار از آرشیو مربوط میشه به زمانی که توی پرشین بلاگ مینوشتم ، خواستم بخونم دیدم که ریخته بهم گفتم بزار بعد از یکسال و اندی برم و درستش کنم ، صفحه اصلی پرشین بلاگ رو باز کردم شناسه کاربری و نوشتم وقتی نوبت به پسوورد شد ، یهو هنگ کردم ، هرچی فکر میکردم یادم نمیومد ، خلاصه روی گزینه شناسه و پسوورد خود را فراموش کردم کلیک کردم اما اون سوالی که توی ثبت کردن وبلاگ برای همیچین مواقعی جواب داده بودم رو هم فراموش کرده بودم ، رفتم سراغ ایمیلم هرچی گشتم ایمیلی از پرشین بلاگ نبود ، خیلی کلافه شده بودم ، بعد از حدود دوساعت کلنجار رفتن دیگه نا امید شده بودم خواستم از اینترنت بیام بیرون که یهو دینگ پسورردم یادم اومد ، گرفتم که در نا امیدی ، بسی امید است

۱۳۸۷ فروردین ۲۲, پنجشنبه

بهار نارنج

امسال اولین سالیه که دارم بوی بهار نارنج رو با تمام وجودم حس میکنم , نمیدونم چرا سالای پیش این حسو نداشتم , یه چیزی توی مایه های مستی , یه حس خوشایند ِ که هر چی عمیقتر نفس میکشم انگار که بیشتر به ذره ذرات وجودم مبچسبه , هر شب توی راه باشگاه یه قسمت از مسیرم از وسط درختهای نارنج رد میشم , برای چند لحظه به یه دنیای دیگه سفر میکنم , الکی نیست شیرازو به نام شهر بهار نارنج میشناسن , اکثر خونه های حیاط دار شیراز یکی دو تایی درخت نارنج دارن
پنج شنبه 21 فروردین ماه 87

۱۳۸۶ دی ۸, شنبه

در حاشیه ی پ.ن

پ.ن 1 : این خانم بینظیر بوتوی بینوا هم به کتابهای تاریخ پیوست
پ.ن 2 : متاسفانه یکی دیگه از قهرمانهای ملی کشورمون یعنی آیدین نیکخواه بهرامی در یه سانحه ی تصادف که صبح جمعه رخ داد
دار فانی رو وداع گفت
پ.ن 3 : این ترم هم تمام شد خیلی زود تر از اونی که فکرشو میکردم فقط مونده امتحانا
پ.ن 4 : از دست این سرعت افتضاح اینترنتم چند روز اعتصاب کرده بودم به همین دلیل نبودم
پ.ن 5 : اون بارون شب یلدا بود ، بقول دوستمون آقا صادق جم اورجینال بود ، آخه دیگه هیچگونه کپی ازش پیدا نشد
پ.ن 6 : از دست این نسیم خانم چکار کنم ؟ آخه دختر خوب اون دفعه که آدرس بلاگت رو عوض کردی منم آدرستو توی لینکام تغییر دادم حالا هم که برگشتی وبلاگ قبلیت من آدرستو ندارم وقتی هم که کامنت میزاری آدرستو نمینویسی ! هر دفعه هم گله و شکایت میکنی که چرا اونطرفا نمی یای ؟ بخدا من هر دفعه شرمنده میشم ، توی اون وبلاگ دوومیت هم خیلی وقته نوشتم

۱۳۸۶ آذر ۲۱, چهارشنبه

از همه جا

هر از چند وقتی یه نمه بارون میزنه که یه وقت گله نکنیم چرا داریم به اواخر پاییز میرسیم و بارون نمیاد ، هفته ی پیش که برای اولین بار حدودای ساعت 3 شب بارون شروع شد تا صبح بیدار بودم و به صداش گوش میدادم ، این روزا یه مقدار تغییرات توی زندگیم دادم میشه گفت بعد از یه اتفاق دیدم به زندگی عوض شد ، دلم نمیخواد در مورد اون مسئله بنویسم آخه خاطره خوبی نیست ولی هم خیلی تجربه کسب کردم و هم خیلی ها رو شناختم و هم اینکه توی بهبود روزمرگیم کمکم کرد ، خلاصه این روزا با یه برنامه ریزی مرتب دارم روزها رو پشت سر میزارم ، یه نکته واسه داشتن برنامه توی زندگی داشتن هدفه و مهمتر داشتن یه زمان معین برای رسیدن به اون هدف. توی هفته ی پیشم دوتا خانواده از نزدیکامون برای سفر و مهاجرت بارشونو بستند و رفتند یکیشون امریکا اون یکی انگلیس ، با این سرعتی که مهاجرت توی خانواده ما داره فکر کنم تا یه مدت دیگه اطرافم خیلی خلوت شه

۱۳۸۶ آذر ۲, جمعه

ستارخان یا خاکشناسی ؟



طبق سنت دیرینه ، شب جمعه ها رو باید بیرون از خونه بود ، بهمین خاطر جوونای شهر با ماشین خودشون یا ماشین باباجونشون میریزن توی خیابونها یا به اصطلاح خط میزنن ، توی چندین و چند سال گذشته این خط زدن از خیابونای باکلاس شهر جابجا شده تا اینکه این مدت از ستارخان به خاکشناسی و چهارراه چنچنه تغیر پیدا کرده البته دلیل هم داره ، یکیش برادران بسی.جی هستند که نوبتی هم باشه نوبت اوناست که توی ستارخان خط بزنن ، تا بوده و نبوده شازده پسرای عز ب هم دنبال د وشیزگان محترمه هی از این خیابون به اون یکی خیابون سر میکشیدند، طبق این سنت حسنه هر شب جمعه دوستان زحمت میکشند میان دنبالم تا بزنیم بیرون، البته نه برای دلیل فوق ، فقط واسه اینکه دوستان رو ببینیم و تجدید خاطره کنیم ، دیشب نمیدونم چه خبر بود که پنج تا تصادف خفن دیدیم این عکس هم یکی از اوناست جالب اینه که هر پنج تاشون چند دقیقه قبل از اینکه ما برسیم رخ داده بود ، همگی هم مجروح داشت ، خلاصه اگه یه روز اومدید شیراز پنجشنبه شبا یادتون نره

۱۳۸۶ آبان ۲۳, چهارشنبه

رابطه یا ضابطه ؟

آیا رابطه میتونه جای ضابطه رو بگیره ؟ بله که میتونه چرا که نه ؟ اصلاَ دنیا امروز یعنی دنیای رابطه ها ؛ اونم چی توی ایران ؛ یه درس داریم که استادش یکمکی بد قِلِقِه یعنی به هیچ صراطی مستقیم نیست ؛ یه درس اختیاری باهاش دارم که اندازه یه درس اختصاصی ِخفن حالمو گرفته ؛ از اون بدتر دانشجوهای کلاس مزبور هستش که قربون گاو که اقلاً یه سود و منفعتی داره اونا که هیچ ؛ کاملاً هم ضرر هستن اصلاً حیف اسم دانشجو و شاْن دانشجو ؛ خلاصه سرتون رو درد نیارم؛ امروز که تا آخر شب با همین استاد کلاس داشتم حالم گرفته بود بعد که کلاس تموم شد و سوار ماشین شدم که بیام خونه , استاد رو دیدم که پیش دانشجو ها دم در دانشگاه وایساده که سرویس اساتید دانشگاه رفته و ایشون جا مونده ؛ من هم زدم ترمز و بوق زدم که استاد بیا بالا برسونمت ؛ اونم اومد همه دانشجو ها هم سرو صدا که برو خوش باش نمره رو گرفتی ؛ توی راه هم یه سری گپ زدیم و تمام ؛ حالا به نظر شما دیگه نمره رو گرفتم ؟ تازه دارم میفهمم که رابطه یعنی چی ! اما این استادی که من دیدم فکر نکنم