
هوا خیلی سر بود ، برف گیر شدیم

این ساختمون وزارت علومه ، کسایی که رفتند میدونند ...



خیلی ذهنم درگیره این روزا ، یه حس نگرانی ، یه حس کندن و رفتن ، یه حس دلتنگی ، یه حس نامعلوم ، نمی دونم چی میشه ، هر روز هم که میگذره بیشتر میشه ، اون قدیما که تصمیم به مهاجرت داشتم هیچ چیز واسم مهم نبود ، اما الان فرق کرده ، یه آدم دیگه شدم ، تازه دارم حسی رو که تمام کسایی که میخواستن برن رو تو چشماشون میشد دید می فهمم، دلم میخواد ساعت ها با موزیک پلیرم پیاده روی کنم ، اینجوری راحتم