...............
براي آنان که مفهوم پرواز را نمي فهمند، هر چه بيشتر اوج بگيري کوچکتر مي شوي.

۱۳۸۸ آذر ۲۴, سه‌شنبه

روزمره ای کشنده


دو هفته به خاطر مشکلاتی که بعد از انتخابات ایالات آندراپرادش هندوستان پیش اومد دانشگاه ها تعطیل شد , چند روز دیگه تعطیلات تموم میشه و باز دوباره درس و مشق شروع میشه , فرصتی بود که قدر درس خوندن و دانشگاه رفتن و بفهمم , خیلی سخته که همش خونه باشی و حس درس خوندن هم نداشته باشی,‌ فقط یه چند بار دوستام رو دعوت کردم و دور هم بودیم , اینه که آدم اگه کاری نداشته باشه میپوسه , حالا یا کار باشه یا درس خلاصه یه دل مشغولی , نمیدونم وضعیت امتحانا چی میشه , آیا به خاطر این تطیلات ناخواسته عقب میفته یا نه , به هر حال چیزی تا پایان ترم اول کارشناسی ارشدم نمونده , عمر مثل برق و باد میگذره, حتی توی این مدت حس نوشتنم هم نمیومد.

پ.ن :‌ قبلنا وقتی تابستون میشد از گرما مینالیدم , زمستون که میشد از سرما , همیشه آرزو میکردم هوا بهاری باشه , اینجا الان هشت ماه هوا بهاریه , خسته شدم از دست این هوا , دلم میخواد سرد بشه , اما الان یعنی توی زمستون اینجا هستیم هیچ خبری از سرما نیست , فکر کنم تا چند سال رنگ سرما رو هم نبینم.

۱۳۸۸ آذر ۵, پنجشنبه

روم به دیوار

یه روم به دیوار هم ننوشته !!! اینجا هندوستان مردم حرف و عملشون یکیه !!! ببینید

۱۳۸۸ آبان ۲۷, چهارشنبه

کنجکاوی خارجی ها در مورد ایران

دیروز یک هفته ی سنگین امتحانا هم تموم شد ، امتحانا رو خیلی خوب دادم ، تا ببینم نتیجه ها چی از آب در میان ، اما الحق و انصاف اینجا قابل مقایسه با دانشگاه های ایران نیست ، خیلی حجم درسا بالاست و منابع هم زیاد و کل ترم رو باید مطالعه کنی ، البته اینم بگم دانشگاه با دانشگاه هم خیلی فرق داره ، دیشب با بچه های هم خونه ایم نشسته بودم داشتم کانال های تلوزیون رو با بی حوصلگی عوض میکرم که یهو یه تصویر آشنا دیدم ، ایران بود ، اول فکر کردم که یه اخباری چیزی هست، اما دیدم نه فیلمه ، فیلم ایرانی ، کلی ذوق کرده بودم ، خلاصه بچه ها با دوتا مهمون که داشتیم نشستن ببینن که ایران چه شکلیه و فیلمای ایرانی چطورن ، خیلی وقته که ازم خواسته بودم یه فیلم ایرانی بهشون نشون بدم ، از اونجایی که فیلم ایرانی زیرنویس دار و البته با موضوعی که اینها خوششون بیاد پیدا نکرده بودم به کل بیخیال شدم ، فیلم دیشت یه جورایی از این فیلم جشنواره ای ها بود ، من که هنوز ندیده بودم ، The son of Sparrow اگه اشتباه نکنم، بعداز فیلم هرکدومشون تصورشون و ایران گفتن ، منم خواستم یه چند تا عکس از ایران از نت بهشون نشون بدم که وقتی سرچ کردم iran عکسایی اومد که ترجیح دادن نشون ندم...

۱۳۸۸ آبان ۲۱, پنجشنبه

نامه ای به برادرزاده


علیرضا اینو اینجا مینویسم که بدونی چقدراز دستت شاکی هستم ...

آخه پسر این برای بار چندم که بهت میگم وقتی اینجا رو میخونی نرو همه جا جار بزن و به همه بگو چی نوشتم ، علی الخصوص به مامانی ، صاف رفتی گذاشتی کف دستش که من میخوام دندون عقلم رو بکشم ؟ نمیگی مامانی از من دوره و ناراحت و نگران میشه ، بار اول ت هم که نیست. اگه میخواستم بگم خودم میتونستم زنگ بزنم بگم که میخوام این کارو بکنم.

این دفعه رو گفتی تموم ولی اگه بخوای باز ادامه بدی مجبورم میکنی دیگه چیزی ننویسم

۱۳۸۸ آبان ۲۰, چهارشنبه

گل بود به سبزه نیز آراسته شد

تا حالا دوتا امتحان دادم که خدا رو شکر خیلی خوب شدن ، اما از دیشب باز این دندون عقلم یاد هندوستان کرد و دردش شروع شد ، چند شب پیش رو به خاطر امتحان نخوابیدم دیشب رو به خاطر درد دندونم ، امروز صبح رفتم کلینیک ، یه چند تا عکس تکی و دسته جمعی از دندونام انداختم و بالاخره گفت باید بکنیش بندازیش دور ، نه یکی نه دو تا نه سه تا چهارتاشو ، اینا بیرون بیا نیستن ، فقط میزنن دندونای دیگتو خراب میکنن ، خلاصه بعد از مشورت ها و فکر کردن ها با وجود امتحانات میانترم تصمیم گرفتم که امروز یکیشونو که درد از خود نامردشه بکنم بندازم جلو هاپو بخوره ، یک ساعت دیگه وقت دکتر دارم و باید برم و جراحیش کنم ، هزینش هم میشه 40000 هزار تومن که فکر کنم از ایران خیلی ارزون تر باشه ، خلاصه ببینم امشب هم تا صبح بیدار میمونم که به قول معروف گل بود به سبزه نیز آراسته شد

۱۳۸۸ آبان ۱۸, دوشنبه

ز گهواره تا گور امتحان بده


بالاخره هفته ی میان ترم ها هم شروع شد ، امروز اولین امتحانم هست ، درس سختی نیست اما استادش ملانقطه ایه ، الان هم 3 ساعت مونده به امتحان ، که یعنی دارم مرور نهایی میکنم ، یه عالمه حفظیات داره ، سر جلسه مشخص میشه چقدرشو یادم مونده که بنویسم ، ببینم اولین تجربه ی امتحان با زبان انگلیسی چی از آب درمیاد، همونجور که میدونید من روزای امتحان دست به وبلاگ نوشتن و وبلاگ خوندنم خوب میشه ، شاید دلیلش اینه که کل روز رو توی خونه میمونم تا درس بخونم و این تنها تفریح و یه جورایی فرار از درس خوندنه.
هر کسی یه طالع ی داره ، (درست نوشتم ؟) توی طالع من هم اومده که ز گهواره تا گور دانش بجوی

۱۳۸۸ آبان ۱۰, یکشنبه

پاییز ، بدون سرما !!!


دو روز دیگه شش ماه میشه که از ایران زدم بیرون ، انگار همین دیروز بود که توی فرودگاه پا به پله های هواپیما گذاشتم و از اون بالا با شهر غبار آلود و خاکستریم خداحافظی کردم ، اینجا هوا بغیر از اون دوهفته اول که گرم بود ، یکنواخته ، نه گرم نه سرد ، معتدل ، اما ایران تابستون گرمش رو پشت سر گذاشت و الان هم توی پاییزه ، پاییزی که من خیلی دوسش دارم ، با اون سوز سرمای آبان ماه ش ، دلم لک زده برای سرما و لباس گرم و شال گردن و بعدازظهر های دلنشین شیراز ، که وقتی یه لیوان چایی داغ میخوری همچین بهت میچسبه که نگو ، یواش یواش لطف و صفای جمعه ها هم داره خودشو با یکشنبه های تعطیل اینجا عوض میکنه و شب جمعه هم به شب یکشنبه :دی

هفته ی دیگه اولین میان ترم اینجا شروع میشه ، به مدت یک هفته هر روز امتحان دارم ؛ ببینم اولین باری که میخوام امتحاناتم رو به انگلیسی بدم چی میشه، استرسی ندارم ، آخه اینجا دو تا میانترم داریم و نمره ی بهتره رو احتساب میکنن.

۱۳۸۸ آبان ۳, یکشنبه

آخر هفته اینجا و اونجا

همیشه از اون قدیما یکشنبه ها رو دوس داشتم ، اما یا باید میرفتم مدرسه یا دانشگاه و خلاصه تعطیل نبود که از این روز انرژی زا استفاده کنم ، اما به لطف اینجا یکشنبه ها تعطیله وشنبه ها هم به خاطر روز قبل از آخر هفته نیمه تعطیل ، از اون طرف هم جمعه ها هم به خاطر اینکه توی وجودمون رخنه کرده یه جورایی حس میکنم تعطیله ، پنج شنبه ها هم که توی ایران چون روز قبل از تعطیل بود ، اونم صفایی داره واسه خودش ، پس در واقع چهار رو از از هفت روز هفته حس میکنم که تعطیله و حسابی خوش میگذره ، دیشب هم که شب یکشنبه (همون شنبه شب) بود با بچه های دانشگاه رفتیم که کباب ترکی بخوریم اما تعطیل بود و به جاش KFC و Pizza Corner زدیم توی رگ ، آخر شب هم توی یکی از خیابونای خیلی باصفای و قشنگ اینجا یکی دو ساعتی رو قدم زدیم و از هوای خیلی خیلی زیبای اینجا کلی استفاده کردیم، اما از هفته ی دیگه امتحانای میان ترم شروع میشه ، توی هفته ی گذشته 3 روز اعتصاب دانشجو های خارجی دانشکدمون بود ، به خاطر اینکه دانشگاه بیش از حد داره سخت میگیره و حسابی پوست بچه ها رو کنده ، بالاخره قول مساعدت دادن که یکم هوامون رو داشته باشن ، حالا ببینیم و تعریف کنیم.
شما به عنوان یه ایرانی وقتی واژه ی DISCO رو میشنوید چه حسی بهتون دست میده و چه فکری راجبه طرف خاطی میکنید ؟ والا بیشتر ایرانیا تعبیر جالبی ندارن ! نمیدونم چرا !!!

۱۳۸۸ مهر ۲۵, شنبه

این دفعه جشن نورها

میانگین ، هر هفته یه جشن و فستیوال می تونید توی هندوستان ببینید ، هر جشن هم یه فلسفه ی خاصی داره اما همشون به شادی و مهمونی ختم میشه ، امروز هم جشن Diwali هست که جشن نورها هست ، همه خونه هاشون رو با چراغ های رنگی تزیین و شمع روشن میکنن ، شب هم آتش بازی میکنن ، توی هفته ی گذشته همه خانواده ها باکس باکس ترقه و فشفشه میخریدن و امشب برنامه ی آتش بازی هست.
چند وقتیه زندگیم با برنامه شده و نظم خوبی گرفته ، این باعث میشه که با روحیه باشم و از زندگیم راضی ، صبح ساعت 8 میرم دانشگاه تا ظهر کلاس دارم ، اکثر روزا نهار رو با خودم به دانشگاه میبرم ، یا اگه که آشپزمون چیز باب میلم رو نپخته باشه به رستوران جلوی دانشگاه میرم و بریانی مشهور هندوستان میخورم که جاتون خالی محشره ، شب هم ساعت 8 میام خونه و اگه باز تکلیف خاصی داشته باشم انجام میدم و به کارام میرسم.

پنچ شنبه شب هم دانشگاه جشن دانشجویان خارجی بود ، جاتون خالی، خیلی خوش گذشت ، کلی بزن برقص بود آخر سر هم آهنگ ای ایران رو پخش کردن که همه ی برو بچ ایرانی یک صدا سالن رو به لرزه درآورده بودن، خیلی شگفت انگیز بود ، بعدشم توی محوطه دانشگاه شام دادن که از یه عروسی مفصل تر بود ، یه عالمه غذاهای هندی و یه عالمه دسر.

۱۳۸۸ مهر ۱۵, چهارشنبه

وبلاگ نویسی از سرکلاس دانشگاه


الان سر کلاس دانشگاه هستم ، سیستم وایرلس چند روزه فعال شده ، سرعت خوبی هم داره ، دیگه کلاسایی که استادش حوصلم رو سر میبرن میام و یه سر به اینترنت میزنم ، مثل این کلاسی که الان دارم ، استادش مثل لاکپشت درس میده ، اما امتحان از کل سیلابس هایی که معرفی شده هست ، پس بهتره که خودم از روی کتاب بخونم ، یه عالمه مباحث حفظی هم دارم ، کمتر از سه هفته ی دیگه امتحانات میان ترم اول شروع میشه ، با یه دنیا درس که روی دستم باد کردن ، باید یه فکری به حالشون بکنم ، خدا رحم کنه ...
پ.ن : عکسی رو همین الان گرفتم ، اینم کلاس درس ماست

۱۳۸۸ مهر ۱۴, سه‌شنبه

FROGS قورباغه ها



Once upon a time there was a bunch of tiny frogs.... who
arranged a running competition

روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با
هم مسابقه ی دو بدند.
The goal was to reach the top of a very high tower
هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود.
A big crowd had gathered around the tower to see the
race and cheer on the contestants

جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند...
The race began
و مسابقه شروع شد....
Honestly,no one in crowd really believed that the tiny
frogs would reach the top of the tower
راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی
بتوانند به نوک برج برسند.
You heard statements such as
شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید:
"Oh, WAY too difficult"
"اوه,عجب کار مشکلی!!"
"They will NEVER make it to the top"
"اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند."
or
یا:
"Not a chance that they will succeed. The tower is too
high!"
"هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه!"
The tiny frogs began collapsing. One by one
قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند...
Except for those, who in a fresh tempo, were climbing
higher and higher
بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند...
The crowd continued to yell, "It is too difficult!!! No one
will make it
جمعیت هنوز ادامه می داد,"خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه!"

More tiny frogs got tired and gave up
و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف
...
But ONE continued higher and higher and higher
ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر....
This one wouldn't give up
این یکی نمی خواست منصرف بشه!
At the end everyone else had given up climbing the
tower. Except for the one tiny frog who, after a big effort,
was the only one who reached the top
بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه
کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید!
THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to
know how this one frog managed to do it
بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو
انجام داده؟
A contestant asked the tiny frog how he had found the
strength to succeed and reach the goal
اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا
کرده؟
It turned out
و مشخص شد که...
That the winner was DEAF
برنده ی مسابقه کر بوده!!!

The wisdom of this story is
Never listen to other people's tendencies to be negative or
pessimistic.... because they take your most wonderful
dreams and wishes away from you -- the ones you have in
your heart
Always think of the power words have
Because everything you hear and read will affect your
actions
نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که:
هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون
اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند--چیز هایی که
از ته دلتون آرزوشون رو دارید!
هیشه به قدرت کلمات فکر کنید.
چون هر چیزی که می خونید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره
Therefore
پس:
ALWAYS be
همیشه....
POSITIVE
مثبت فکر کنید!
And above all
و بالاتر از اون
Be DEAF when people tell YOU that you cannot fulfill
your dreams
کر بشید هر وقت کسی خواست به شما بگه که به آرزوهاتون نخواهید
رسید!
lمنبع :فیس بوک ، دکتر همتی

۱۳۸۸ مهر ۱۳, دوشنبه

گوش ٍ خواب

وقتی به وبلاگ دوستان سر میزنم که توی ایران هستند هر از چند وقت همگی با هم یه موضوعی دنبال میکنن مثلا از شروع ماه رمضان میگن از عید فطر از هوای گرم تابستان از گرد و غباری که شهرها رو فرا گرفته از شروع شدن پاییز و باز شدن مدرسه ها , خلاصه از حال هوای اون روزهاشون ,‌ اما اینجا آب و هوا یکسانه , معتدل ,‌گاهی بارون میاد , تفاوت محسوسی نمیبینی , اینجا نمی فهمم کی پاییز شده , کی بچه مدرسه ای ها آماده رفتن به مدرسه میشن.
وقتی تلوزیون ایران نداشته باشی گوش ت از همه چیز خوابه ,‌ نه هیچ خبری ,‌ نه جنجالی , نه سریالی نه سوگواری و عزاداری , قربونش برم جشن و شادی که نداریم.
من فکر میکردم ایرانه که چی و راست تعطیله اما این هند دست ایران رو از پشت بسته, امروز این یکی خداشون بدنیا اومده تعطیله , فردا فلان خداشون بدنیا میاد باز تعطیله , همش هم جشن میگیرن , یه تعطیلی به مناسبت عزا ندارن ,‌ مثلا فلان خداشون بمیره , گاهی اوقات هم به خاطر ارزش خداشون که چند روز تعطیل میکنن و خوش میگذرونن

۱۳۸۸ مهر ۱۰, جمعه

سوپرایز شدم

اولین سالروز تولدی بود که دور از خانواده و وطنم بود ، فکر میکردم کسی خبر نداره ، فقط خانواده بهم زنگ زدن و تبریک گفتن ، راستش یکم دلگیر بودم ، آخه روز تولدت باشه و هیچ خبری نباشه. تمام روز رو درس خونده بودم ، خیلی خسته بودم ، خواهرم گفت آنلاین باش تا با هم چت کنیم ، اما خوابم برده بود ، ساعت 11.30 بود که هم خونه ای هام از سرکار اومدن ، مانوج اومد توی اتاقم و گفت ما امشب یه پارتی از طرف کمپانی دعوتیم ساعت 2 یا 3 میایم تو بخواب ، گفتم باشه، همین موقع بود که برق رفت ، تلفن زنگ خورد یکی از دوستام بود که خونش دوتا بلوک اونطرف تره ، گفت یه مارمولک گنده اومده توی خونم میترسم بکشمش بیا و بکشش ، منم گفتم باشه ، با چشمای خوابالود راه افتادم ، وقتی رسیدم در زدم ، در باز بود ، رفتم تو ، که صدای تولدت مبارک بلند شد ، سورپرایز شده بودم ، اصلا فکرشو نمی کردم اینطوری سورپرایز بشم ، این بود یکی از بیاد موندنی ترین روز تولدم تا بحال.
پ.ن : همه و همش با برنامه ریزی یکی از بهترین دوستانم بود ، خیلی خوشحالم کرد

۱۳۸۸ مهر ۹, پنجشنبه

تولد من و گاندی

این هندی ها چقدر آدم های خوبی هستند ، الکی نیست از هر ایرانی که به هندوستان سفر کرده بپرسید میگه یکی از بهترین سفرهام بوده و کلی خاطره خوب از هند براتون تعریف میکنه و همینطور خیلی دلشون میخواد این کشور خارق العاده رو ببنین ، فکر نکنم هیچ مردمی رو به اندازه هندی ها بشته توی کل دنیا اینقدر قانع پیدا کرد ، با خصلتی صیور ، مهربان ، خون گرم و مهمان نواز. اما نیومدم که از خوبی ها و بدبختی های مردم هند بگم ، خواستم بگم این مردم ذاتی شاد دارن ، به طر میانگین هر ده روز یه روز جشن دارند و کلی برنامه های مختلف میریزن و با هرکس توی هر مقطع و سطح درآمد زندگی که باشه از زندگیش راضیه.

فردا تولدمه، همینطور تولد گاندی هم هست ، من و گاندی با هم توی یه روز به دنیا اومدیم ، تازه فهمیدم ، نمیدوستم ، جالب بود برام ، قردا به مناسبت تولد گاندی و البته کاپیتان کلی جشن توی هندوستان برگزار میشه.

۱۳۸۸ مهر ۸, چهارشنبه

تا سفری دیگر خداحافظ گوا

سفر به گوا هم با کوله باری از خاطرات و تجربه های جدید به آرشیو زندگیم پیوست


ایستگاه های فطار هندوستان با وجود جمعیت بسیار زیاد اما تمیز و از همه مهمتر خیلی منظم و دقیق

تمام جا و مکان های مسافران از قبل تعیین شدست

پنکه های هر کوپه
همسفری مسلمانم

مسافر کناری من که کل سفر رو به همین شکل خواب بود

طبیعتی که توی دنیا بی نظیره ، در ضمن درهای واگن های قطار هم همیشه بازه و میشه سرت رو بیرون کنی و کلی لذت ببری

سواحل بسیار زیبای گوا ، البته تصوبری از دور که ترویج مسائل غیراخلاق ی نشه

ماساژ زیر آفتاب

این پسره سیگار میکشید کردنش زیر خاک تا عاقبتشو ببینه


قسمتی از سفر رو با اتوبوس های لوکال اومدم که تجربشو داشته باشم

راننده اتوبوس که منو یاد فیلم ای هندی قدیمی انداخت

کافه های بین راهی

۱۳۸۸ شهریور ۲۷, جمعه

پیش به سوی گوا


هر روز از صبح تا بعدازظهر کلاس دارم ، زندگی یه روال روتین به خودش گرفته ، راضی هستم ، مخصوصا که دوستای خوبی هم توی دانشگاه دارم ، اینجا استاد ها خشک نیستن و سر کلاس بگو بخند براهه ، گروه ما بچه های باحالی داره ، هرکس سوژه ای هست ، یه همکلاسی سومالیایی دارم که اونم پسر شوخ طبعی هست ، یه استاد کامرشیال داریم خیلی قشنگ حرف میزنه از دو ساعت کلاسش ، دقیقا دوساعتش رو میخندیم ، مثل گل مراد میمونه.







از قردا احتمال زیاد به مدت یک هفته به خاطر یکی دیگه از هزاران فستیوال هندی ها تعطیل هستم و برنامه ی مسافرت به گوا با یکی از هم خونه ای های هندیم گذاشتم که یک شنبه شب با قطار عازم سفر خواهیم شد.

۱۳۸۸ شهریور ۱۹, پنجشنبه

بودا

مجسمه بودا در وسط دریاچه حسین ساگار

۱۳۸۸ شهریور ۱۰, سه‌شنبه

تفاوت دانشگاه های دنیا با ایران خودمون


این روزا درگیر درس خوندن هستم ، یواش یواش اون روی سکه داره خودشو نشون میده !!! تفاوتی که سیستم آموزشی تکمیلی ایران با جهان داره رو میشه به راحتی فهمید ، شش روز هفته از صبح تا بعدازظهر کلاس دارم ، سیستم کاملا طبق مقررات آموزشی جلو میره ، با یه برنامه ریزی کاملا علمی و تخصصی ، تمامی تاریخ ها برای دو ترم تحصیلی شامل تاریخ میان ترم ها ، پایان ترم ها ، تعطیلات و غیره به صورت دقیق برای یک سال آموزشی مشخصه و میشه یک سال آینده رو برنامه ریزی کرد ، از جمله تفاوت هایی که دانشگاه های اینجا با ایران داره اینه که هر درس شامل دو میان ترم هست و یک پایان ترم ، که با قوانینی که برای نمره بندی دروس شده ، دانشجو رو ملزم میکنه از ابتدای سال تحصیلی درس بخونه و همینطور زمان مناسبی برای پژوهش داشته باشه ، یکی دیگه از تفاوت ها اینه که سوالات امتحانات رو یه دانشگاه دیگه طرح میکنه و این باعت میشه که همه دروس به صورت کامل تمامی سیلابس ها رعایت و تدریس بشه، تمامی سیلابس ها از پیش تعیین شده و کتابهای روز دنیا تدریس میشه ، خیلی راحت میتونی هرگونه مشکلی رو که داشته باشی از استادت بپرسی و همیشه هم در دسترس هست. یه کتابخونه بزرگ با بهترنین کتابها به تعداد کافی موجوده که دیگه نیازی به خریدن کتاب نیست.

اما نکته ای که توی این مدت قابل توجه بود اینه که با وجودی که آزادی در محیط دانشگاه هست و همینطور دخترای ایرانی اینجا هم کم نیستند ، اما هیچ گونه مشکلی براشون پیش نمیاد ، فقط انگار توی دانشگاه های ایرانه که فرق داره ، نه حراستی هست نه قوانین جدا کننده روابط ، همه با هم رابطه ی خوبی دارند و حتی این باعث میشه به دلیل مشارکت و رقابت ، پیشرفت علمی دوچندان بشه ، یادمه توی دوره ی کارشناسیم ایران به دلیل محدودیت های بین روابط ، مشکلاتی زیادی پیش میومد و این نکته کاملا درسته که با محدود کردن چیزی نمیشه جلوی اون رو گرفت و جواب معکوس میده ، اینجا هر کس که اعتقادات مذهبی داشته باشه با حجاب توی دانشگاه میاد، نه کسی هست بگه شما چرا حجاب داری یا چرا بی حجابی ...

پ.ن : اهمیت دونستن زبان انگلیسی (نه فقط مهاوره روزمره) رو وقتی میفهمید که توی محیط قرار بگیرید ، چه خوب بود که توی دانشگاه های ما حداقل در دوره کارشناسی ارشد زبان انگلیسی تدریس میشد تا بعد از فارغ التحصیل شدن متخصصامون میتونستند با دنیا رابطه برقرار کنند ، بعدا در مورد کار در هندوستان هم خواهم نوشت.

۱۳۸۸ شهریور ۶, جمعه

راهب و دخترک


دو راهب كه مراحلي از سير و سلوك را گذرانده بودند و از دياري به ديار ديگر سفر ميكردند سر راه خود دختري را ديدند كه در كنار رودخانه ايستاده بود و ترديد داشت كه از آن بگذرد.

وقتي راهبان نزديك رودخانه رسيدند دخترك از آنها تقاضاي كمك كرد. يكي از راهبان بلادرنگ دختر را برداشت و از رودخانه گذراند.

راهبان به راه خود ادامه دادند و مسافتي طولاني را پيمودند تا به مقصد رسيدند.

در همين هنگام راهب دوم كه ساعت ها سكوت كرده بود خطاب به همراه خود گفت: " دوست عزيز، ما راهبان نبايد به زنان نزديك شويم. تماس با آنها برخلاف عقايد و مقررات مكتب ماست. در صورتيكه تو دخترك را بغل كردي و از رودخانه عبور دادي.

راهب اولي با خونسردي و با حالتي بي تفاوت پاسخ داد: "من دخترك را همان جا رها كردم ولي تو هنوز به آن چسبيده اي و آن را رها نميكني."

۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه

خدای هندو گانش


همزمان با شروغ ماه رمضان در اینجا هم فستیوال خدای هندو ها یعنی گانش شروع شد ، به مدت یک هفته هندو مذهب ها گانش که یکی از مشهورترین خداهاشون هست رو پرستش میکنن و بعد از یک هفته همه مجسمه هایی رو که توی این هفته پرستش کردن رو توی آب رها میکنن یا توی رودخونه یا دریا و یا دریاچه ها ، هر روز صبح و شب برنامه دارن ، این پنج شنبه هم مراسم غسل گانش هست ، و یک شنبه هم مراسم فرستاندنش به دریا...
یه چیز جالب اینکه توی یکی از دستای این خدا یه شیرینی میزارن ، که در آخر پرستش به کسی که بیشترین پول رو بده میفروشنش و این پول رو برای ساخت خدای گانش در معبد نگهداری میکنن
پ.ن : درسته این خدا یک بت بیشتر نیست ، اما تمام نقل قول هایی که از این خدا میکنن همگی حاکی از رفتار خوب ، کارهای خوب ، دروغ نگفتن ، دزدی نکردن و آزار و اذیت نرساندن به دیگران حتی حیوانات هست

۱۳۸۸ مرداد ۳۱, شنبه

خونه ی جدیدم



اولین روزی که به جمع دوستان هندی پیوستم به افتخار ورودم یه پارتی گرفتن و تا صبح گفتیم و خندیدیم ، از هرچیز که بگید حرف زدیم ، اونا از خبرهای عجیب و غریبی که از ایران شنیده بودن میگفتن و منم از عجایب هند ، اونا هم تعجب کرده بودن که من اینا رو از کجا میدونم ، پسرهای خوبی هستند ، خلاصه کنم هر روز یه برنامه برای تفریح دارن ، دیروز هم جمعه شب یه جایی رفتیم که عکسشو میبینید ، اینقدر صدا بلند بود که هنوز گوشام صوت میکشن.
این خانمه که میبینید خدمت کارمون هست ، درحال درست کردن نان ، که بهش میگن چپاتی ، خیلی خوشمزست ، مخصوصا داغ داغ.
امشب هم به مناسبت باز حضور من خونه ی اون کسی هستیم که قبلا جای من بوده و چون مزدوج شده از این خونه رفته.
پ.ن : ماه رمضان اومده ، مبارک ، اینجا که هوا خنکه مشکلی برای روزه گرفتن نیست ، ایران الان هوا آتشه ، خیلی سخته ، اما هرچی بیشتر سختی بکشید صوابتون بیشتره ، جای منم زولبیا بامیه و ترحلوا بخورید

۱۳۸۸ مرداد ۲۷, سه‌شنبه

یه هندو یه مسیحی و من مسلمان



از فردا قراره که نقل مکان کنم به یه آپارتمان جدیدی که همونطور که گفته بودم توی یه مجتمع بزرگ هست ، با این تفاوت که دوتا هم خونه خواهم داشت که یکی هندوست و گیاه خواره و دومی مسیحی که گوش خوک می خوره و من هم مسلمان که قروقاطی خور :دی

یکی از محاسن اونجا اینکه مبله هست و تمام امکانات اعم از تلویزیون ، اینترنت ، مبل و میز نهار خوری ، وسایل بدنسازی و غیره. یه حسن دیگه ای که خیلی مهم هست اینه که نه احتیاجی هست لباسامو بشورم ، نه خونه رو تمیز کنم ، نه ظرف بشورم ، و نه حتی غذا بپزم ، هم آشپز داریم هم تمیزکار :دی

فکر میکنم تجربه ی جالبی باشه ، از اونجا حتما مسائل رو خواهم نوشت

۱۳۸۸ مرداد ۲۰, سه‌شنبه

معاف خواهم شد



به اطلاع عموم دوستان میرسونم که قانون معافیت کاپیتان بدون هواپیما هم تصویب شد
الان داداشم زنگ زد و خبر خ,شحالی رو بهم داد
یعنی کسایی که دوتا برادرشون خدمت سربازی رفتن برادر سوم معاف میشه
هرکس شیرینی میخواد بیاد هندوستان در خدمتش هستم

۱۳۸۸ مرداد ۱۶, جمعه

یا امام زمان ، تولدت مبارک


به مناسبت جشن نیمه ی شعبان اومدم خونه ی یکی از دوستان و با همدیگه شله زرد پختیم و زحمت تزئیناتش هم با بنده بود ، بدون شابلون بهتر از این نمیشد نوشت، خلاصه جاتونو خالی کردم و ایشالله همگی شاد و سلامت باشید.
پ.ن: اینجا همه ی همسایه ها مذهب هندو دارند و براشون شله زرد نبردیم، در عوض به مدت یک ماه هر روز صبحانه نهار شام شله زرد در خدمت خودم هستم.

۱۳۸۸ مرداد ۱۵, پنجشنبه

باید رفت

۱۳۸۸ مرداد ۱۱, یکشنبه

داستان زنجیر عشق


يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت ازسرکار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود. اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود. اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا" لطف شماست. وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد: "چقدر بايد بپردازم؟" و او به زن چنين گفت: شما هيچ بدهي به من نداريد.. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام و روزي يک نفر هم به من کمک کرد،¸همونطور که من به شما کمک کردم." اگر تو واقعا" مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه! چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود.. او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸و احتمالا" هيچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار رو بياره، زن از در بيرون رفته بود، درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود. وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود . در يادداشت چنين نوشته بود: شما هيچ بدهي به من ندارید.

من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا" مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي، بايد اين کار رو بکنی . نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!

همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر مي کرد به شوهرش گفت:
اسميت همه چيز داره درست ميشه..."

۱۳۸۸ مرداد ۸, پنجشنبه

ایران از دید خارجی ها


یکی از کفشهام که از ایران آوردم این کفشیه که عکسش رو می بینید. تا حالا سه نفر یکی اهل ترکیه و دومی اهل انگلستان و سومی یه هندی وقتی میفهمیدند که ایرانی هستم، میگفتند توی ایران این کفشو با این پرچم میپوشی بهت گیر نمیدن و بازداشتت نمی کنن؟!!! منم بهشون میگفتم شما از ایران چه تصوری دارید؟ فکر می کنید چه جور جایی هست ؟! وقتی جوابشون رو میشنیدم، میدیدم حق دارند بنده خداها که تا این حد نسبت به ایران بدبین باشند!

۱۳۸۸ مرداد ۲, جمعه

باز هم هواپیما ؟ اونم روسی !!!




باز هم ؟ باز هم سانحه ی مرگبار هواپیمایی ؟


دیگه آدم نمیدونه چی بگه !!! 17 نفر کشته و تعدادی مجروح در سانحه ی هواپیمای ایلیوشین ، محصول روسیه در فرودگاه شهید هاشمی نژاد مشهد...


فعلا دور دست هواپیماهای تولید روسیه هست ...


پ.ن : نمیخواستم به این زودی آپ کنم اما باز خبر این سانحه دلخراش مجبورم کرد تا به آرشیو این وبلاگ یه سانحه ی دیگه اضافه کنم

پ.ن 2 : لطفا به پست قبل هم مراجعه شود

چو ایران نباشد ...

حرف هایی که میخوام بنویسم ، اینقدر تکراری شده که معنیش رو دیگه از دست داده ، اما من هم مینویسم و شما هم بنویسید تا فرجی شود و دوستان دربندمان که به جرم دست به قلم بردن ، هرچند ، گاهی تند و بی پروا اما از سر دلسوزی و عشق ، همین روز ها به آغوش خانواده ی چشم انتظارشان برگردند ، از همین جا نه بعنوان یک بلاگر بلکه به عنوان یک ایرانی از مسئولین ذیربط درخواست دارم که با آزاد کردن افرادی که به خاطر حرفشان دربند شده اند ، دل مادرانی را که با خون دل اونها رو به ثمر رسوندن رو شاد کنند.

کفرم دراومده ، چکار کنم ؟!!!

خونم رو به یه دانشجوی دیگه واگذار کردم ، چون قصد دارم یه جای بزرگ تر و توی یه مجتمع خوب با امکانات عالی خونه اجاره کنم ، سه تا استخر ، سه تا باشگاه بدن سازی ، زمین تنیس ، بسکتبال ، والیبال و فوتبال ، رستوران ، کافی شاپ و ... همه و همه برای یه خونه ی دوخوابه لوکس ، فقط 200 هزار تومن.
اینترنتم قطع شده ، قبض ماه گذشته 120 هزار تومن اومده ، امروز ایمیل زدم به شرکتشون ، بعد از یک ساعت زنگ زدن و توضیح دادن و بلافاصله یه ایمیل با تمام جزئیات برام ارسال کردن ، اینجا هرکاری که داشته باشید با یه ایمیل کارتون راه میفته ، بلافاصله پیگیری میکنند و تا به نتیجه نرسید ول کن نیستند تازه کلی هم عذرخواهی میکنن و تشکرکه ایمیل زدید، از اون طرف چند ماه پیش که دنبال مدرک دانشگاهم بودم قرار بود زود آماده کنند که برای ثبت نام دانشگاه اینجا به مشکلی برخورد نکنم خلاصه بعد از یه عالمه رفتن و اومدن و نامه تسریع گذاشتن هنوز آماده نشده ، یه تلفن دارن که همیشه روی فکس هست ، وقتی هم که یه نفر رو میفرستم که ببینم به چه مرحله ای رسیده میگن که توی مرحله ی آخر هست و از دست ما خارجه ، من نمیدونم اگه از دست شما خارجه پس دست کیه ؟ خلاصه کفرم رو درآوردند ، کی میخواد این سیستم اداری فلج ما درست بشه خدا میدونه
پ.ن : ممنون از جوزف عزیز که همیشه زحمتام روی دوشش بوده و پیگیر مدرکم هست ، جوزف جان نمی دونم چطور جبران کنم اما از همین جا اعلام میکنم که دوستی ها اینجاهاست که به درد میخوره و ممنون از همه که به فکر من هستند
پ.ن 2 : از اینکه میبینم بعضی از دوستان وبلاگ نویس باز داشت شدن خیلی ناراحت میشم ، آخه چرا برای نوشتن عقاید شخصی باید گرفتار جایی شد که باید مجرم ها رو اونجا ببرند ؟

۱۳۸۸ تیر ۲۸, یکشنبه

موسیقی رپ هندی


اینجا هم مثل تمام دنیا موسیقیشون با موسیقی غربی ادغام شده و جوونها روز به روز به سبک های رپ بیشتر رو میارن و موسیقی رپ با تلفیقی از هندی روانه ی بازار میشه ، بیشتر موسیقی ها از بالیوود به بازار ارائه میشه ، اما جوونها با تشکیل گروه های خودشون آلبوم هاشون رو ضبط میکنن و توی اینترنت منتشر میکنن ، برای اینکه ببینید که موسیقی هندی وقتی با رپ میکس بشه چی از آب در میاد یه کلیپ رو براتون آپلود کردم ، میتونید ببینید، من که خوشم اومده

۱۳۸۸ تیر ۲۴, چهارشنبه

بازم توپولف بود !!!


بازم ؟ بازم توپولف ؟ تا کی ؟
کشته شدگان : 168 نفر ، محل سقوط : نزدیک قزوین ، مبدا : تهران ، مقصد : ایروان ، خطوط : هواپیمایی کاسپین ؛ هواپیما: توپولف مدت زمان پرواز تا ثانحه : 16 دقیقه
پیام تسلیت گفتن برای سقوط هواپیما هیچ دردی رو دوا نمیکنه ، انگار مسئولین منتظر هستند یه هواپیما سقوط کنه و زود پیام تسلیت صادر کنن ، به جای اینکار به فکر صنعت هوانوردی افتضاح خودمون بکنید ، تا کی باید مردم سوار هواپیماهای توپولف از رده خارج بشن ؟ تا کی باید هواپیماهای درجه سه از کشورهای جهان سوم اجاره یا خریداری کنیم ؟ بارها و بارها با سقوط هر هواپیمایی توی مملکتمون من این حرفا رو زدم اما باز شاهد سقوط دیگری بودیم...

۱۳۸۸ تیر ۲۱, یکشنبه

عجایب هندوستان

توجه توجه :

این پست مخصوص آقایون هست، اگه روی حس کنجکاوی خوندید عواقبش پای خودتونه







یکی دیگر از عجایب هندوستان "روم به دیوار" جی. ش کردن آقایون توی خیابوناست ، گلاب به روتون به محض اینکه احساس کنن که فشار داره بهشون میاد ، وایمیسن کنار دیوار و د ِ ب ِ شا. ش ، البته حق هم دارن ، به خاطر جمعیت زیادی که دارن ، توالت عمومی جوابگوشون نیست ، در ضمن میخوان یه امر خیر هم انجام داده باشن و به گل و بوته ها آب رایگان میدن ، روزای اولی که اومده بودم ، میدونستم که اینجا این کار رواج داره و باز برام جالب بود و هروقت کسی میرفت کنار دیوار وایمیساد و پاهاشو باز میکرد دیگه صلاح نبود که نگاش کنی ، در هر صورت این هم از مواردیست که هیج جای دنیا نظیر نداره

۱۳۸۸ تیر ۱۹, جمعه

بلال داغ ِ داغ زیر بارون


فصل بلال شروع شده و قدم به قدم گاری های بلالی ها وایسادند و بلال میفروشند ، اگه بد دل نباشید و نگران دست کثیف و زغال کثیف و نمک کثیف و خلاصه همه چیز کثیف ، خیلی لذت میده زیر بارون بلال داغ بخورید ، من که روزی دو سه بار مشتریشون هستم ، قیمتش هم به پول ما میشه 140 تومن ، اونم از نوع شیریش

۱۳۸۸ تیر ۱۸, پنجشنبه

بیاموزیم که


بياموزيم كه


1. با احمق بحث نكنيم و بگذاريم در دنياي احمقانه خويش خوشبخت زندگي كند.

2. با وقيح جدل نكنيم چون چيزي براي از دست دادن ندارد و روح ما را تباه مي‌كند.

3. از حسود دوري كنيم چون اگر دنيا را هم به او تقديم كنيم باز از زندان تنگ حسادت بيرون نمي آيد.

4. تنهايي را به بودن در جمعي كه ما را از خودمان جدا مي کند، ترجيح دهيم.

5. از «از دست دادن» نهراسيم که ثروت ما به اندازه شهامت ما در نداشتن است.

6. بيشتر را بر کمتر ترجيح ندهيم که قدرت ما در نخواستن و منفعت ما در سبکباري است.

7. کمتر سخن بگوييم که بزرگي ما در حرفهايي است که براي نهفتن داريم، نه براي گفتن.

8. از سرعت خود بکاهيم، که آنان که سريع تر مي دوند، فرصت انديشيدن به خود نمي دهند.

9. ديگران را ببينيم، تا در دام خويشتن محوري، اسير نشويم.

10. از کودکان بياموزيم، پيش از آن که بزرگ شوند و ديگر نتوان از آنان آموخت.

۱۳۸۸ تیر ۱۷, چهارشنبه

خرای زبون نفهم


هرجای دنیا آدمهایی با زبان های مختلف زندگی میکنند ، فقط زبانشون نیست که فرق میکنه ، آداب ، رسوم ، طرز زندگی ، طریقه مراودات و خلاصه تفاوت های زیادی بسته به شرایط اقلیمی با هم دارن ، این باعث میشه که سفر به کشور های مختلف و البته زندگی در اون کشور ها و سر و کله زدن با مردم اون مناطق تجربیات زیادی رو به آدم اضافه کنه...
از خصوصیات مردم هند زبون نفهم بودن و یک دنده بودنشون هست اگه ساعت ها هم باهاشون بحث کنی باز آخر حرف خودشون رو میزنند ، جالب اینجاست که اگه مثلا کارتون با یه نفر گیر کنه و به فردا کشیده بشه ، باز برمیگردید سر پله ی اول و باز باید از اول بحث رو شروع کنید ، نمی خوام توی جزئیات برم ، اما مثل اینکه به نتیجه ی درستی رسیدم چون خودم چندین جا تجربه کردم و با چندین نفر هم که اینجا مدتهاست زندگی کردن هم صحبت کردم اونها هم همین عقیده رو داشتن، یادمه اون روزی که میخواستم ویزا بگیرم ، یه آقایی که فوق و دکتراش رو هندوستان گرفته بود اونجا بود و بهم گفت یه چیزی که اونجا یاد میگیری اینه که خیلی آروم باشی و هیچ چیزی رو به خودت سخت نگیری ...

۱۳۸۸ تیر ۱۴, یکشنبه

بوق بزن تا شاخ به شاخ نشی





یکی دیگر از عجایب دیار بت پرستان و خدایان ساختگی، سیستم رانندگیشونه ، اینجا اگه بخوای دور بزنی باید بوق بزنی ، اگه بخوای مسیرتو عوض کنی باید دستتو بزاری روی بوق ؛ اگه بخوای سبقت بگیری باید بوق ممتد بزنی ، بگه کسی اومد جلوت باید بوق بزنی ، اگه خواستی دنده عقب بری باید دستتو بزاری روی بوق، خلاصه هرکاری که خواستی توی رانندگی بکنی باید دستت رو بزاری روی بوق ؛ هرچی هم صدای بوق ماشین یا موتورت گوش خراش تر باشه بهتره ، جالب اینجاست که بوق به معنی ناسزا نیست ، چیزی که توی کشورمون معنی میده ، روزای اول شاکی میشدم اما دیگه عادت کردم، اگه یه روز برگشتم به ولایت ، بنظرم یه چند بار کتک مفصل بخورم تا باز به حالت اول برگردم و دیگه بوق نزنم.

همینطور که توی عکس میبینید پشت اکثر ماشینا واژه ی لطفا بوق بزنید رو حک میکنن ، تا فراموش نکنی که بوق یکی از ارکان رانندگیه

حتما شنیدید که میگن طرف تصادف کرده و شاخ به شاخ شده ، این واژه از کشور هندوستان به زبان فارسی وارد شده ، چون اینجا گاو ها همگی شاخ دارند و توی لاین سرعت هم تردد میکنن و هر لحظه ممکنه که شاخ به شاخ بشی ، درست مثل این عکس که با یه مانور راننده ریگشا از شاخ به شاخ شدن گریخت ...

توی ایران برای تفریح به شهر بازی میرفتیم و مقادیری پول میدادیم تا با یه سری ادوات مثل ترن وحشت و کشتی فضایی و سورتمه یکم هیجانات درونی رو تخلیه کنیم ، اما اینجا هر لحظه توی خیابونا مثل اینه که به شهر بازی رفتی و سوار ترن وحشت شدی ، با این تفاوت که توی شهر بازی یه احساس امنیت جانی داری اما اینجا هیجانش خیلی بیشتره چون هیچگونه امنیت جانی هم نداری ، تاکسی ها نه در دارن نه پیکر...