
هر از چند وقتی یه نمه بارون میزنه که یه وقت گله نکنیم چرا داریم به اواخر پاییز میرسیم و بارون نمیاد ، هفته ی پیش که برای اولین بار حدودای ساعت 3 شب بارون شروع شد تا صبح بیدار بودم و به صداش گوش میدادم ، این روزا یه مقدار تغییرات توی زندگیم دادم میشه گفت بعد از یه اتفاق دیدم به زندگی عوض شد ، دلم نمیخواد در مورد اون مسئله بنویسم آخه خاطره خوبی نیست ولی هم خیلی تجربه کسب کردم و هم خیلی ها رو شناختم و هم اینکه توی بهبود روزمرگیم کمکم کرد ، خلاصه این روزا با یه برنامه ریزی مرتب دارم روزها رو پشت سر میزارم ، یه نکته واسه داشتن برنامه توی زندگی داشتن هدفه و مهمتر داشتن یه زمان معین برای رسیدن به اون هدف. توی هفته ی پیشم دوتا خانواده از نزدیکامون برای سفر و مهاجرت بارشونو بستند و رفتند یکیشون امریکا اون یکی انگلیس ، با این سرعتی که مهاجرت توی خانواده ما داره فکر کنم تا یه مدت دیگه اطرافم خیلی خلوت شه